عقاب
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم
مرغ و خروس ها شروع می کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد! اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند، خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب کم کم باور کرد
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی ، از دنیا رفت
تو همونی که می اندیشی ، هر گاه به این اندیشیدی که تو یه عقابی به دنبال رویاهات برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن